کمی هم دارک ساید بازی!

28 08 2009

دارک ساید بازی، آن هم علیه نماینده و حافظ منافع دارک ساید در ایران باید خیلی بچسبد! این مطلب محض همین کار است!

قدیم‌ترها، آن زمان که فراجلیس می‌خواند* و من با فرهاد روی مسنجر حرف می‌زدیم، یک شب آمد و با نهایت شکایت از دنیا، به خودش فحش می‌داد چطور گذاشته یک نفر زودتر از او دامنه starwars.ir را ثبت کند و باید برود با طرف وارد مذاکره بشود و این حرف‌ها. وقتی گفتم که الان از پشت کامپیوتر کسی که دامنه را ثبت کرده چت می‌کنم و همزمان با تأییدی که از طرف گرفتم، اطمینان دادم امکان ندارد این دامنه را بگیرد، بعد از ادامه‌ی فحش‌ها و کلی چیزهای دیگر، گفت که پس باید زودتر برود دامنه starwarsfans.ir را ثبت کند که حداقل این یکی به گا نرود. پنج دقیقه بعد از این‌که حرفمان تمام شد و خداحافظی کردیم، فرآیند ثبت این دامنه را انجام دادم، هفت ساعت بعد پولش واریز شده بود و هجده ساعت بعد هم تأیید دامنه آمد و برای مدت یک سال، starwarsfans.ir به اسم فرهادآذرنوا ثبت شد. تنها چیزی که این وسط باز گذاشتم، این بود که برای ارضای حس کنجکاوی‌اش، شناسه‌ی NIC خودم را به عنوان رابط مالی بنویسم که بداند از کجا آمده.

مطمئن هستم با آن ایمیل‌های اعصاب خرد کنی که هنگام تمام شدن دوره‌ی یک ساله دامنه به طور مداوم به ایمیل طرف فرو می‌رود،فرهاد قطعا خبر داشته زمانی این دامنه‌ی عزیز دامنه به نام او بوده است و اگر می‌خواست، کاری می‌کرد. یک سال دامنه تمام شد، یک ماه ذخیره‌ی دامنه برای صاحب دامنه هم گذشت، یک ماه قفل شدن دامنه برای صاحب دامنه هم روی آن، یک هفته هم از قصد گذاشتم دامنه آزاد باشد. به هر حال هیچ اتفاق نیافتاد و من هم حیفم آمد دامنه‌ی علمی‌تخیلی به این تمیزی از دست برود. دوباره رفتم ثبتش کردم و این دفعه البته شناسه خودم را در نام صاحب دامنه وارد کردم.

من ‌کشته مرده‌ی جنگ‌های ستاره‌ای نیستم، هیچ وقت هم نبوده‌ام، فیلم‌هایش را از سر علاقه به علمی‌تخیلی و این که ضایع است طرفدار علمی‌تخیلی ندیده باشد، دیده‌ام و سخت یادم می‌آید چی به چی بوده است، که البته از این بابت اصلا خوشحال نیستم! اما وقتی یک نفر خوره‌ی استاروارز باشد و سمبل گیک بودن به این موضوع، و آن وقت رفتاری مثل بالا ازش سر بزند، شخصا معتقد هستم باید برود کشکش را بسابد… متأسفم؛ ولی حتی شما دارک لرد عزیز!!

تمام کاری که می‌توانی بکنی این است که این بار می‌روی و دامنه startrek.ir را بررسی می‌کنی و مجبور می‌شوی روی Yahoo360 مرحوم مطلبی با عنوان Such a small world را بنویسی.

* تکه‌ای از مجموعه‌ی راهنمای مسافران مجانی کهکشان ِ داگلاس آدامز.





Initial Values

28 08 2009

پیرو اون مطلب قول پیشاهنگی، که نمونه‌اش در مطلب سنت سالانه اومد، هرازگاهی این‌جا در رابطه با تجربه‌ی اجرایی مدیریت مراسم آکادمی فانتزی چیزکی بنویسم. منتهی پیشاپیش یک چیزی رو روشن می‌کنم که «النظافه من الایمان» و «جومونگ قهرمانه» یا همچین چیزی!

این‌که من با هر بشری مشکل شخص داشته باشم، یا از هر کسی خوشم نیاد، جهت پیشگیری هر گونه شائبه، باهاش کار نمی‌کنم. و اگر جایی هم از دست من خارج و امر بر همکاری قرار بگیره، اون قدر بلد هستم که کار رو از شخصیت و روابط شخصی دو تا کنم. از این رو هر گونه تحلیل و برداشت‌های شخصی رفقا بدون تأیید کتبی این جانب در همون حکم باد هوا هست و البته که طبق معمول همه آزاد هستند هر گونه برداشتی که دوست دارند بکنند و برای خودشون تجسم و دنیاسازی بنمایند. منتهی امر، به سنت مألوف، یادآور می‌شم که نوشته‌ی مردم رو در جهت مقاصد حرفه‌ای (!!) خودتون مصادره نفرمایید، حتی شما دوست عزیز!

حالا جهت این که این مطلب اسپم صرف نباشه چیکار باید کرد؟ خب، برید به ناظر این وبلاگ شکایت کنید، شاید به جایی برسه!





در مذمت این ماه عزیز!

24 08 2009

صبحونه که به زور یک چای هست، شام هم که چون نمی‌خوام بوف زنگ بزنم، که البته شعبه‌ی شهرکش خیلی غذای مزخرفی داره و مشکلی نیست؛ باید زنگ بزنم آپاچی پیتزا بیارن و یک ساعت به انتگرال میزان تحمل اضافه می‌شه. یا این که امیر غذا بذاره که فقط زرشک پلو درست می‌کنه و مرغ مجردی حتی زرشک هم نداره! من هم بخوام خودم غذا درست کنم، تو این شعبه از خونه‌ی مجردی هیچ کوفتی نیست، و تا شعاع خیلی کیلومتری هم فروشگاه! فلذا تصورم هست که شام فقط رفع گشنگی باشه… ناهار رو هم این روزها که مجله هستیم، به دلیل این که هیچ آدم باهوشی پیدا نشده که این اطراف ساندویچ سرد بفروشه، نسکافه و کلوچه می‌خوریم! البته آدم باهوش هم بود، با این پای بانداژ شده از عهده‌ی من خارج بود.

خلاصه این که دارم فکر می‌کنم اگر آب خوردن رو بی خیال بشم، عملا می‌شه روزه گرفت، چرا که فرق خاصی برای ما نمی‌کنه!

 

اصولا این سال‌های بدون روزه گرفتن، درد گشنگان رو بیشتر حس می‌کنم تا وقتی روزه بودم! مواقع جوونی، تریپ برمی‌داشت و سحری و افطار و شام به راه و حالش رو می‌بردی، اما این سال‌ها که تو خونه‌ی ما فقط دو نفر روزه هستند، حتی با این که اگر مامان باشه، چون خودش نمی‌تونه روزه بگیره، ناهار هم داریم و افطار و شام هم که به خاطر روزه‌داران عزیز روی شاخش هست، احساس گرسنگی دارم تمام وقت…

به گمونم در این یکی مورد با سرپیچی از فرامین الهی به خدا کمک کرده باشم در مورد هدف «کسب اطلاع از احوال گرسنگان» در جبهه‌ی این بنده‌اش موفق‌تر ظاهر بشه!

 

ته‌نبشت: جهت جلوگیری از تلف شدن، باید هر چه زودتر به خونه مراجعه کنم که یا توش ناهاری که همون سحری دوستان بوده هست، یا اگر نباشه، حداقل لوازم آشپزی‌اش فراهمه… فوقش یک روز در میون کوکوسبزی و قیمه‌پلو درست می‌کنم و تا اطلاع ثانوی از سایر غذاها به دلیل فراخی بیش از حد و البته پای بانداژ شده چشم‌پوشی یا همون دل‌پوشی (!) می‌کنم!





Delivery Report

23 08 2009

بسته انرژی‌های تاریک دوستان دریافت شد. پای راستم باید به مدت بیست روز داخل آتل باشه. گفتم به اهل فن (!) اطلاع بدم که میژن کامپیلیتد ساکسزفولی!!
ته‌نبشت: شانس آوردم توانمندی فرد مقابل به خلاف قدرت تنفرش پایین بود؛ وگرنه باید دو هفته هم بیمارستان می‌خوابیدم!





نکته کنکوری

21 08 2009

یادم هست روزی یکی از این استادهای روانشناسی که بین دور و اطرافیان و دوست و آشنایان می‌شناسم و سرش به تنش می‌ارزد، به من گفت ما بیشتر با کسانی دعوایمان می‌شود که بیشتر شبیه خومان باشند، چون نمی‌توانیم تصویر واقعی خودمان را تحمل کنیم! من که شخصا دیرزمانی است این را قبول دارم.
آن موقع داشتم فکر می‌کردم شاهد همان رفتاری هستم که بابتش در حال اعتراض کردن هست… همین باعث شد ایمان بیاورم که باید بگذارم خودش مسؤول حماقت خودش باشد.
حالا بیشتر هم مطئمن شدم، چون یک قید عکس‌العمل آگاهانه و غیراتوماتیک هم به آن اضافه شده است، آن هم در شرایطی که تغییر فازی که من دیدم، در حد کسری از ثانیه رخ داد.
من تا آخر عمر هم مسؤولیتی در قبال مسؤولیت نپذیرفتن بقیه برعهده نمی‌گیرم!





سنت سالانه

21 08 2009

این یک وفای به عهد هست، و پشت پرده به کایوت پیر بگم اون حرفی که زدم یادم هست، و روی اون هم باقی هستم. این تنها جمع‌بندی قسمتی از ماجرا هست که بدون هماهنگی و فرصت کافی به من فرو کردی!

تنها یک دلیل وجود داره که هر سال به قسمت بند ساعت می‌رسیم… شبیه چیزی که فرهاد گفت، مبنی بر این که قرار نیست روز مراسم هر کس که برای برگزاری کمکی کرده، یک آیدی کارت هم بزنه به سینه‌اش؛ و قسمت روز مراسم از قسمت پشت صحنه‌ی مراسم جدا هست؛ به همون نحو هر کس جزو نیمکت‌نشینان هست، نباید در راستای برگزاری مراسم سالانه در نظر گرفته بشه… بین کسی که می‌تونه در محیط وب خیلی مؤثر باشه، با کسی که در محیط غیر سایبر برآیند مثبت داره، تفاوت وحشتناکی هست. حرفی که روز اول به مهدی زدم و حسب‌الامر، رفت تو دیوار.

به طور اکید اعتقاد دارم قسمت دبیرخانه‌ی جایزه رو باید از قسمت گردانندگان آکادمی فانتزی جدا کرد، و تنها به یک دلیل، بعد از چهار سال –و البته از نظر من- هنوز ساختار گردانندگان مشکل داره و هنوز که هنوز هست، به دفعات خیل رفقا اون حرف نخ‌نما شده‌ی «کار غیرانتفاعی» رو تحویل می‌دن! اون هایی که بعد از پنج سال هنوز درک کافی از کار غیرانتفاعی ندارن و فکر می‌کنند بقیه متوجه این امر نیستند و قدردان کارهاشون نیستند، و اصلا انگار خود اون‌ها دارن به طور انتفاعی (!) کار می‌کنند، به درد کار در محیط غیرسایبر نمی‌خورن…

اون‌هایی که فکر می‌کنند می‌شه مسؤولیت قبول کرد و بعد، وقتی انجام نمی‌شه، حتی یک اپسیلون به ذهنشون بیاد که یک دلیل برای توجیه انجام نشدن، عدم اولویت کار به دلیل غیرانتفاعی بودنش هست، به درد این جور کارها نمی‌خورن.

اون‌هایی که حتی کار خودشون رو به هر دلیل –که فقط و فقط در حوزه‌ی مسؤولیت خودشون هست- به موقع انجام نمی‌دن، و از این رو خیلی غیر واقعی هست بشه برای انجام کارهای رو زمین مونده روشون حساب کرد، به احتمال زیاد –که البته مثل هر چیزی استثنا داره- تحمل فشار کاری و محیط غیر گل و بلبل رو نمیارن و به درد این جور کارها نمی‌خورن.

اون‌هایی که فکر می‌کنند چون کار غیرانتفاعی هست، نباید نقد و بررسی بعد از کار باشه، به درد این کار نمی‌خورن.

و البته اگر قرار باشه تمام اون‌هایی که به درد این کار نمی خورن، بذاری کنار، صفر نفر، تأکید می‌کنم، دست آخر صفر نفر وسط دایره باقی می‌مونه. برای همین باید بها داد و اولویت‌بندی کرد.

ولی تأکید مجدد هم دارم که وقتی این دو قسمت از هم جدا بشه، باید یک بار پیه این که نیروی کافی نیست که کمک کنه به تن مالیده بشه و یک بار برای همیشه، بین آدم‌هایی که مسؤولیت‌پذیری بالاتر و اخلاق کاری بهتر و هم‌خوانی بیشتر با گروه دارند؛ حجم بیشتری کار تقسیم بشه، تا این که صرف کم شدن حجم کار، هر فردی رو وارد بازی کرد.

این وقتی هست که من باید بنویسم: «هر فردی رو وارد بازی کرد»؛ تا این که بنویسم: «هر شاسکولی رو وارد بازی کرد»!





دقیقه نود

19 08 2009

اون قدری به مراسم آکادمی فانتزی نمونده… تجربه‌ی سختی بود، و پرفشار… پدر مهدی بنواری رو هم دراوردیم، آرمان هم از یک جانب دیگه به همچنین… این روزهای آخر هم که طبق معمول، سر محمدرضا خراب شدیم…

ولی الان همه چیز گویا خوبه… امیدوارم فردا همون قدر که انتظار داریم خوش بگذره… چه بچسبه مراسم فردا…