نوشتهی همین وبلاگ را در نظر بگیرید که نشان از بیحوصلگی فصلی و تنهایی ناشی از مرحلهی گذار دارد و حدود نیمه شب پنج شنبه و سحرگاه جمعه نوشته شد…
حالا فکرش را بکنید ساعت یازده جمعه شب، نوشین، یکی از رفقای دورهی عکاسیمان که آخرین بار، در نمایشگاه خودمان در خانهی هنرمندان، مهر 85 دیده بودمش، زنگ زده بود و بعد از ده دقیقه کنکاش و سرکار گذاشتن، اسمش را گفت و باز هم من تا آخر صحبت هم دقیق یادم نیامد چه کسی است، و آخرش بعد از چهار ساعت کتاب خواندن و فکر کردن، یک روزنههایی باز شد و البته به یقین صد در صد نرسیده!
امروز و یک ساعت قبل در همین فیس بوک این گونه نگاشتیم:
در فکر نیستم، حوصله نیم بند و کلافهام… کسی هم که ارزشش را داشته باشد نیست با هم دعوا کنیم دق دلی سرش خالی شود!
سه سوت بعدش زلزله شد و نزدیک بود تخمیتخمی جوانمرگ بشویم و برویم رد کارمان…
حالا فکر کن بعد از یک درد و دل تنهایی، از رفقایی که انگار میدانی رفیق نیستند نالیدهای، یک مرتبه از وسط زمین و زمان، بدون این که بدانی شمارهات را از کجا آورده، آشنایی بعد از سه سال تماس گرفته و از بیحوصلگیهایتان برای هم میگویید و تو با حیرت در فکر «دلبری با دامن و جوراب میخواهد دلت» دیشب هستی! بعدش هم هنوز یک ساعت از این نگذشته که دلت خواسته یک نفر را خفت کنی و داد همهی بیحوصلگیهایت را سرش بکشی، و البته همان موقع خدمت کائنات توضیح دادهای که قصدت این است سر کسی داد بزنی که جنبهاش را داشته باشد، مثلا کایوتی، و حتی دارک ایولی مثل فرهاد را برای این موقع به درد بخور نمیدانی، چون جنبه و وجود حس دو طرفهی رفاقت نزدیک مهم است… و تهش هم چون گمان میکردهای خداوندگار کائنات زیاد در باغ نیست، بهش توضیح میدهی خیلی وقت است کسانی را مثل حسین یا [...] که برای خودشان دل میسوزانند و حرف و عملشان دو تاست و حال آدم را به هم میزنند، حساب نمیکنی که بخواهی بامبول سرشان در بیاوری و ترجیح میدهی بروند با همان امثال تقدیر و شانس و روزگار غدّار و کارمای خودشان دلخوش باشند و این خدای عذاب نازل کن هم بهتر است برای عذاب دادن امثال آنها، از تو مایه نگذارد که حوصله چس ناله کردنهای ملت و کینه شتریهای بچگانه را نداری! یک ساعت نشده که یک مرتبه عذاب خدایان تاریکی نازل میشود و نشان میدهد اگر به کایوتی جیگر دست درازی کنی، تخمت را میکشد…
خب، نتیجه؟ لابد الان من باید تریپ دوست داشتن زندگی بردارم و قدر لحظات را بدانم و سعی کنم از دو روز دنیا لذت ببرم که زندگی کوتاه است و از یک ثانیه بعدش خبری نیست و باید قدر دوستان و اطرافیان را دانست و به دیدارشان شتافت و گلها را بو کرد و پای برهنه روی علفها و سبزههای طبیعت خرغلت و با لباس توی آب شیرجه زد و دست به باد بسپاری و این حرفها و این تکان یک تلنگر بوده!
بنده خودم ته عشق به لحظات زندگی هستم و خرغلت زدن تو چمن و آب بازی کردن تو رودخانههای درکه را دوست دارم، هر چند مثلا الان سه ماه هست طبیعت به خودم ندیدم، چون گاهی گشادیام میآید و از این رو به خود اجازه میدهم حالم بد شود!
فلذا جواب بنده این است که بشاش توش بابا و خدمتش عرض میکنم که گاهی چون یک مقدار از دست دنیا خسته شدهای، اصلا تلاش ندارد به بهانهی رشد و تعالی دهان بعضیها را بگاید! که البته من با این امر مشکلی ندارم ودر نتیجه دنیا امثال کسانی را مد نظر قرار بدهد که دلشان به حال خودشان میسوزد ، صرفهی بیشتری برایش دارد…
توشیح: آن [...] به این دلیل است که طرف حتی آن قدر الاغ است که وقتی اسمش را بیاوری و آینهاش شوی، یابو برش میدارد و قصد میبرد خشتکتت را پرچم کند… فلذا، خیلی راحت، حذفش میکنیم!
الو... الو... فرانکشتاین؟