بی‌خیال محتوا، ریتم رو بچسب!

28 10 2009

نامهربونی، نمی‌خواهی بدونی، گذشته برنگشته
رسوای شهرم، نمی‌خواهی بدونی، که آب از سر گذشته
عشقم نمی‌میره، سامون نمی‌گیره، رسوای شهرم
نمی‌خواهی بدونی، که آب از سر گذشته

امشب دل من از غم گرفته، لبریز درده، ماتم گرفته
عشق من رو رد می‌کنی، با من چرا بد می‌کنی
من با تو قهرم، بیا رسوای شهرم، که آب از سر گذشته
نامهربونی، نمی‌خواهی بدونی، گذشته برنگشته

ها… بیا وسط…
باباکرمی تو والا (با لحن قر تو کمر بخونید!)

توشیح: این پست هیچ رقمه نشونی از شکست عشقی، به گا بودن، گرفته بودن حال، تو روح بارون و این‌ها نداره… شافل پخش کننده موسیقی رفته رو این آهنگ و من می‌بینم به رغم محتوای تخمی، عجب قری می‌طلبه این آهنگ…
نتیجه این‌که الان کلی سرحالم و تخمم هم نیست ملت زندگی تو کیونشون هست و چس‌ناله می‌کنن! حتی حوصله ندارم بهش بگم آسیموف درباره‌ی چس‌ناله چی گفته!! [اصلا طرف آسیموف رو می‌شناسد؟!!]

تکمیل: الان که قرمان تمام شد، گفتیم حیف است نوشته روی هوا بماند! شاید کسی خواست حرف آسیموف را بداند!
آسیموف یک عده ملت رو آدم حساب نمی‌کرد و در عوض از اون طرف برای خودش چس ناله هم نمی‌کرد… شاید هم رابطه علت و معلولی‌اش برعکس باشه!! در هر صورت این به من یاد داده که هر عملی، عکس‌العملی دارد به اندازه خود و در جهت معکوس و خلاصه قانون سوم نیوتن!! از این رو «باباکرمی تو والا» و بیا وسط حاجی!!





Klaatu barada nikto

22 10 2009

Nostalgia: Type “about:robots” in Firefox Address Bar and you have this:


Click for original size

C’mon man, Don’t you really know the origin of each individual phrase?

P.S: Pushing the button “Try Again” is strongly recommended!





کون‌فرانس 2

20 10 2009

از یک طرف دبیر کنفرانس زنگ می‌زنه به آدم که «مثلا آقای محمد قصاع» رو به عنوان سخنران دعوت کنیم و از من شماره‌اش رو می‌خواد، از طرف دیگه خودم با وجود ارائه مقاله، برای شرکت در کنفرانس و سخنرانی، باید مبلغ 500000 ریال (معادل پنجاه هزار تومان) به حساب کنفرانس واریز کنم!

کار شما مثل این می‌مونه به آدمی که کارش رو دیدن و بهشون پیشنهاد داده بره براشون سخنرانی کنه، بگن یک پولی بده که می‌خوایم باهاش یک نفر دیگه رو که اصلا نمی‌دونه این همایش برگزار می‌شه دعوت کنیم کنار دست تو سخنرانی کنه! تازه، مقدمات دعوت از فلانی رو هم خودت آماده کن و خدمت ما عرضه کن!

قبول که برخی کنفرانس‌ها که هزینه‌ی شرکت در اون‌ها N تومن هست، معادل N تقسیم بر m تومن رو از کسی که خودش مقاله داره دریافت می‌کنن، و قبول که همون بعضی کنفرانس‌ها، جهت حفظ سطح کاری و بالا بردن استقبال و سطح علمی، سخنران مهمان دعوت می‌کنند و برای این کار کلی با طرف مذاکره می‌کنن و در صورت حضور، کلی هم بهش می‌رسن، ولی شما مثل این که اشتباه گرفتین! اون «مثلا آقای محمد قصاع» مترجم [نسبتا خوب] علمی‌تخیلی هستش، ولی وقتی شما تابلو توی باغ نیستین و حتی نمی‌دونین تو این مملکت کی علمی‌تخیلی‌باز هست و به شکل واضح و مبرهن آشنایی شما با طرف در حد دیدن اسم طرف روی جلد کتاب علمی‌تخیلی خریداری شده هست و حتی بلد نیستین شماره تلفن طرف رو گیر بیارین، یعنی نه شما اون کنفرانس هستین، نه سطح کارتون در اون حد هست، و نه حتی اصلا صلاحیت چندانی برای این کار دارین! منتهی امر، تو این مملکت کدوم کار دست آدمش هست که شما دومی‌اش باشین!

گیرم که اصلا هم بنده نمی‌دونم که در کل، دو تا سخنرانی علمی‌تخیلی داری و دو تا مقاله‌ی پوستری و اصلا تصور می‌کنم از این جهت با انبوه متقاضی روبه‌رو هستین و شما هستین که افتخار می‌دین که به حضور شما شرفیاب بشن! اما قبل از افه‌گوز اضافی، حداقل پیش خودت بشمار چند تا مقاله و پیشنهاد سخنرانی برات فرستادن!

رفقا، یا شما زیادی خودتون رو دست بالا گرفتین، یا فکر کردین من گاگول هستم و برای این که خودم رو مطرح کنم، دست به دامان شما شدم!  آخه احمق جون، تو اول بیا کسی رو که آدم حسابت کرده و برات مقاله فرستاده حفظ کن، بعد برو سخنران مهمان دعوت کن!





کوآک… کواک… ارث‌کوآک

17 10 2009

نوشته‌ی همین وبلاگ را در نظر بگیرید که نشان از بی‌حوصلگی فصلی و تنهایی ناشی از مرحله‌ی گذار دارد و حدود نیمه شب پنج شنبه و سحرگاه جمعه نوشته شد…

حالا فکرش را بکنید  ساعت یازده جمعه شب، نوشین، یکی از رفقای دوره‌ی عکاسی‌مان که آخرین بار، در نمایشگاه خودمان در خانه‌ی هنرمندان، مهر 85 دیده بودمش، زنگ زده بود و بعد از ده دقیقه کنکاش و سرکار گذاشتن، اسمش را گفت و باز هم من تا آخر صحبت هم دقیق یادم نیامد چه کسی است، و آخرش بعد از چهار ساعت کتاب خواندن و فکر کردن، یک روزنه‌هایی باز شد و البته به یقین صد در صد نرسیده!

امروز و یک ساعت قبل در همین فیس بوک این گونه نگاشتیم:

در فکر نیستم، حوصله نیم بند و کلافه‌ام… کسی هم که ارزشش را داشته باشد نیست با هم دعوا کنیم دق دلی سرش خالی شود!

سه سوت بعدش زلزله شد و نزدیک بود تخمی‌تخمی جوانمرگ بشویم و برویم رد کارمان…

حالا فکر کن بعد از یک درد و دل تنهایی، از رفقایی که انگار می‌دانی رفیق نیستند نالیده‌ای، یک مرتبه از وسط زمین و زمان، بدون این که بدانی شماره‌ات را از کجا آورده‌، آشنایی بعد از سه سال تماس گرفته و از بی‌حوصلگی‌هایتان برای هم می‌گویید و تو با حیرت در فکر «دلبری با دامن و جوراب می‌خواهد دلت» دیشب هستی! بعدش هم هنوز یک ساعت از این نگذشته که دلت خواسته یک نفر را خفت کنی و داد همه‌ی بی‌حوصلگی‌هایت را سرش بکشی، و البته همان موقع خدمت کائنات توضیح داده‌ای که قصدت این است سر کسی داد بزنی که جنبه‌اش را داشته باشد، مثلا کایوتی، و حتی دارک ایولی مثل فرهاد را برای این موقع به درد بخور نمی‌دانی، چون جنبه و وجود حس دو طرفه‌ی رفاقت نزدیک مهم است… و تهش هم چون گمان می‌کرده‌ای خداوندگار کائنات زیاد در باغ نیست، بهش توضیح می‌دهی خیلی وقت است کسانی را مثل حسین یا [...] که برای خودشان دل می‌سوزانند و حرف و عملشان دو تاست و حال  آدم را به هم می‌زنند، حساب نمی‌کنی که بخواهی بامبول سرشان در بیاوری و ترجیح می‌دهی بروند با همان امثال تقدیر و شانس و روزگار غدّار و کارمای خودشان دلخوش باشند و این خدای عذاب نازل کن هم بهتر است برای عذاب دادن امثال آنها، از تو مایه نگذارد که حوصله چس ناله کردن‌های ملت و کینه شتری‌های بچگانه را نداری! یک ساعت نشده که یک مرتبه عذاب خدایان تاریکی نازل می‌شود و نشان می‌دهد اگر به کایوتی جیگر دست درازی کنی، تخمت را می‌کشد…

خب، نتیجه؟ لابد الان من باید تریپ دوست داشتن زندگی بردارم و قدر لحظات را بدانم و سعی کنم از دو روز دنیا لذت ببرم که زندگی کوتاه است و از یک ثانیه بعدش خبری نیست و باید قدر دوستان و اطرافیان را دانست و به دیدارشان شتافت و گل‌ها را بو کرد و پای برهنه روی علف‌ها و سبزه‌های طبیعت خرغلت  و با لباس توی آب شیرجه زد  و دست به باد بسپاری و این حرف‌ها و این تکان یک تلنگر بوده!

بنده خودم ته عشق به لحظات زندگی هستم و خرغلت زدن تو چمن و آب بازی کردن تو رودخانه‌های درکه را دوست دارم، هر چند مثلا الان سه ماه هست طبیعت به خودم ندیدم، چون گاهی گشادی‌ام می‌آید و از این رو به خود اجازه می‌دهم حالم بد شود!

فلذا جواب بنده این است که بشاش توش بابا و خدمتش عرض می‌کنم که گاهی چون یک مقدار از دست دنیا خسته شده‌ای، اصلا تلاش ندارد به بهانه‌ی رشد و تعالی دهان بعضی‌ها را بگاید! که البته من با این امر مشکلی ندارم ودر نتیجه دنیا امثال کسانی را مد نظر قرار بدهد که دلشان به حال خودشان می‌سوزد ، صرفه‌ی بیشتری برایش دارد…

توشیح: آن [...] به این دلیل است که طرف حتی آن قدر الاغ است که وقتی اسمش را بیاوری و آینه‌اش شوی، یابو برش می‌دارد و قصد می‌برد خشتکتت را پرچم  کند… فلذا، خیلی راحت، حذفش می‌کنیم!





خایه‌فنگ

17 10 2009

این زلزله‌ای که یک ساعت پیش تو تهران اومد، نشون داد تجربه چیز خوبی هست… یادم هست چند سال قبل (چند سال قبل بود راستی؟) که اون زلزله تو تهران رخ داد و نزدیک ده ثانیه‌ای هم لرزش داشت، توی تخت، چسبیده به چهارچوب در دراز کشیده بودم و کتاب می‌خوندم…. وقتی تکون تکون خوردیم، اولش فکر کردم باز طبق معمول یک نفر داره طبقه‌ی پایین بدو بدو می‌کنه و لرزش به دلیل طراحی فوق‌العاده خفن خونه، داره به بالا منتقل می‌شه… اما وقتی دیدم که نه خیر، این لرزش «مطفاوط» هست و داره ادامه‌دار می‌شه، دوزاری افتاد و تا بیام به خودم بجنبم و از دانسته‌های زمان زمین لرزه استفاده کنم و برم زیر چهارچوب در، بند اومد…. وقتی قطع شد، از شدت بهت هنوز روی پا نیاستاده بودم…. بعدش که تموم شد و رفتیم تو کوچه، با توجه به این که روز تعطیل بود و ملت خونه، همه ریخته بودن تو کوچه و نمای کاملی از خایه‌فنگی رو به نمایش گذاشته بودن… نگاه دو سه نفر رو تو اون شرایط یادم نمی‌ره، یکی‌شون ابوی خودم…

حالا امروز که معلوم نیست کدوم یابویی مرده و ویبره‌ی دلیور روحش به اون دنیا، [به گفته‌ی مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران] باعث زلزله‌ی چهار ریشتری به مرکزیت شهرری شده، وقتی یک مرتبه یک تکونی اومد، با اون صدای پرهیبتش، در حد زیر ثانیه گیج شدم و بر اساس تجربه‌ی قبلی، یک مرتبه دو زاری افتاد، و لرزه‌ی اول تموم نشده بود،  از پشت کامپیوتر پریده بودم و دیدم زیر چهارچوب در وایسادم… تو همین چند ثانیه که کل قضیه طول کشید، تنها به ذهنم رسید این خونه‌ی فعلی که توش زندگی می‌کنیم، نسبت به خونه‌ی خودمون که الان روبه‌روی همین خونه مشغول ساخته شدن هست، با ضریب تف بیشتری سر هم شده و این چهارچوبی که الان من بهش پناه آوردم، خودش خطر بالقوه حساب می‌شه! منتهی امر، کمبود امکانات هست دیگه! تو همین فکر بودم که تکون قطع شد… داداشم اومده بود بالا و قبل از این که دهن باز کنه، گفتم کار کارگرها نیست، زلزله بود!

نکته‌اش این جاست که تو کوچه‌ی ما دو تا ساختمون در حال ساخت هست که طبق همین اشاره‌ی بالا،  یکی‌شون خونه ی قبلی خودمون هست و درست رو‌به‌روی این خونه‌ی مستاجری واقع شده… البته یک جورایی محض دلخوشکنک، سرمون رو از پنجره آوردیم بیرون که شاید جدی جدی چیزی افتاده باشه، که دیدیم کارگرهای بنده خدا خودشون موندن! حالا تو این هیر و بیر، همسایه کناری خونه‌ی در حال ساخت، کله‌اش رو آورده بیرون و می‌گه باز چی رو انداختین، و من از همون روبه‌رو بهش جواب می‌دم: «کار این بنده‌های خدا نبود، کار خود خداشون بود! شما تشریف ببرید نماز وحشت زلزله رو بخونید!» و یارو به من که نیشم تا بناگوش باز شده، هاج و واج نگاه می کنه…

پانوشت: سپاه پاسدران اعلام کرد اعترافات سران اختشاشگر (!) زلزله‌ی تهران امشب از تله‌ویزیون میلی پخش خواهد شد!





Le Songe d’une Nuit d’Eté

16 10 2009

برخلاف همیشه که دلم نمی‌خواسته در جای دیگری زندگی کنم که زبان مردمش را نفهمم، برخلاف همیشه که دلم خواسته جایی باشم که بشود تا نصف شب‌ها یک گوشه‌ی پارک لاله‌ای نشست و حرف زد، بدجور دلم خواسته این‌جا نباشم، و همین حس می‌گوید شاید پاریس… نه از روی انتخاب سطح بالا، نه از روی هر صفت منفی دیگری که الان ته ذهنتان مزه مزه می‌کنید، برای هر چه دورتر شدن و تنها جایی که حس مردگی همیشگی داشته برایم… دلم می‌خواهد یک جایی باشم که دور و برم حرف بزنند و من فقظ گوش کنم و بفهمم،  ولی تنها یک جور آهنگین باشد و نخواهم لام تا کام حرف بزنم… که عصرها در آن کافه‌های سر نبش با پرده‌های راه‌راه و چهارخانه بنشینم و بی‌هدف بیرون را نگاه کنم و با قهوه‌ی تلخ جلو رویم بازی کنم و روزنامه‌ام و پاکت سیگارم -احتمالا ژیتانس بدون فیلتر- و فندکم کنار دستم روی میز، روی همان رومیزی‌های چهارخانه باشد… که تمام روز را برای درآودرن فقط خرج اتاقک یکی از همان محله‌های قدیمی، و پول صبحانه و شام، به مشاغل سطح پایین و بی‌هیچ جای رشد، مثل کارگری آشپزخانه و واکس زدن کفش و نهایتش، نواختن موسیقی کنار خیابان بگذرد… که شب‌ها با یک مشت مهاجر از همه جا مانده‌ی غریبه، الکی خوش وسط بارهای مختلف بچرخیم و وقتی نیمه‌شب دوباره ولوی خیابان می‌شویم، هر کس راه خودش را بکشد و برود، و من سوا ر تراموا و توبوس‌های شبانه، نیم ساعتی بکشد تا برسم و در یکی از خلوت‌ترین -و بهتر که قدیمی‌ترین و فراموش شده‌ترین- محله‌ها، تنها، کنار رودی که از وسط شهر می‌گذرد بشینم و آن تنهایی را حس کنم… که بعد از چند نخ سیگار و سنگ پرت کردن و فحش دادن به زمین و زمان از سر پریدن مستی و نه از روی چس ناله‌های دخترانه‌ی احمقانه، بی هیچ شوق راهم را بکشم و برگردم به آن اتاقک اندکی نمدار، که کتاب‌های دست دوم علمی‌تخیلی و فانتزی‌اش بی نظم روی آن میز چوبی کهنه‌ی زیر پنجره نیم باز مانده‌است… که دوست دخترت با دامن و جوراب‌های بلند و گیسوان در بادش، در آن شب پاریسی جلوتر از تو بدود و همان طور که سیگارت را می‌کشی، در تاریکی محو شد و می‌دانی می‌رود و تنها خیالش برایت باقی می‌ماند… که صبح به زحمت بیدار شوم و بعد از اصلاح، دوباره بروم که همان تکرار را زندگی کنم تا شب و آن تنهایی کنار رودخانه‌ی سن؛ که حس کنم برای هم نمایش نمی‌دهیم و واقعا در حد همان چند ساعت برای هم مهم هستیم و اگر یکی‌مان نباشد، بقیه‌مان هزار جور راه داریم که اصلا یادمان نیایید یکی‌مان نیست…  یک جور زندگی شبه دانشجویی را تا ته عمر حفظش کنم و هیچ وقت هم نخواهم تغییر کند و پیشرفت کنم و از آن محله بروم و زندگی مرفهی داشته باشم یا بدتر از آن، گمان کنم رفاقت هنوز خارج از فرهنگ‌های لغت آکسفورد پیدا می‌شود…

skirtته‌نبشت: دلبری با دامن و جوراب می‌خواهد دلم…





کون‌فرانس

12 10 2009

اولین دوره‌ی کنفرانس ملی خلاقیت‌شناسی، که در کنارش کنفرانس علمی‌تخیلی را برگزار می‌کند، آبان سال قبل در هتل المپیک برگزار شد و رفقای برگزار کننده، آن‌قدر کارشان درست بود که من شرکت کننده، یک روز کامل لپ‌تاپم را بهشان قرض دادم که به عنوان کامپیوتر اصلی نشان دادن پاوروینت‌های ملت استفاده شود، و روز دوم اصلا نرفتم و تلفنشان را هم جواب ندادم! سال قبل فقط بخش ارائه ارائه حضوری مقاله داشتند و آن مقالاتی هم که برای ارائه انتخاب نشد، در کتاب (همان CD) مقالات جا دادند.

امسال رفقا یک سری از مقالات را به صورت پوستری پذیرفته، ارائه خواهند کرد. تا جایی که من کنفرانس رفته‌ام، برگزارکنندگانی که سرشان به تنشان می ارزیده، فایل پاورپوینت استاندارد، با تعداد متفاوت اسلاید تعیین شده -بسته به نظر خودشان- طلب می‌کنند و خودشان پوستر را بر اساس استانداردهای یکسان خودشان تولید و در قطع یکسان (حداقل A1) چاپ می کنند و نمایش می‌دهند. بقیه‌ی جاها به تو می‌گویند پوسترت را چاپ کنی و با خودت ببری، و دست کم ابعادش (معمولا A2 و A1) را به تو می‌گویند. دست آخر، آنهایی که خیلی احمقانه باشند و کنفرانسش تریپ دورهمی باشد -که البته خیلی بیشتر خوش می گذرد!- در حد چسباندن چند ورق A4 کنار هم را به عنوان ارائه پوستری معرفی می‌کنند.

حالا بساط این دوره است، رفقای خلاقیت‌شناسی، در تماس تلفنی من، این نوع سوم را به عنوان ارائه پوستری مد نظر داشتند! گمان کنم طبق استانداردهای خودم، از جیب مایه بگذارم و یک چیز درست و درمان می‌زنم و می‌برم، و اگر وقت و حالش نبود، به آن یکی مقاله که برای ارائه حضوری است اکتفا می‌کنم، وگرنه هیچ وقت نتیجه‌ی کارم را به صورت چهار برگ کاغذ نمی کوبم به دیوار!

ته‌نبشت: البته کل بخش علمی‌تخیلی کنفرانس، شامل دو تا ارائه‌ی مقاله و دو تا پوستر (در مجموع 68 سخنرانی و 29 پوستر) است!