مختصر و مفید

7 12 2009





شخصیت‌پردازی

13 11 2009

سطل بزرگ مناسب روزهای اغتشاش سر کوچه.





666+6

12 10 2009

در خانواده‌ی ما یک نفر در طی شش سال دکترای معماری گرفته، یک نفر در طی  شش سال فوق لیسانس عمران گرفته، یک نفر در طی شش سال لیسانس فیزیک هسته‌ای گرفته، و یکی هم هست که در طی شش سال، فوق دیپلم مهندسی برق گرفته… سردرگمی آن روزها هنوز هم آزار می‌دهد و رها نکرده…





Province of Jurist

19 09 2009

وقتی که در روز جهانی (!) قدس که به گفته معمار انقلاب، تنها مخصوص دفاع از ملت مظلوم فلسطین هست، عده ای از تیم ا.ن. با پلاکاردهای «ولایت فقیه، رمز پیروزی» حضور پیدا می‌کنند، دوستان عزیز تیم سبز هم وظیفه دارند که با شعار «نه غزه، نه لبنان … جانم فدای ایران»، وحدت ملی رو حفظ کنند و مانع از دو دستگی شعارها بشن برادر من! حفظ وحدت حرف خود جنابش بود… تنها نکته این که اگر تیم مقابل از نظر عددی دچار مشکل هست، توصیه‌ی مشفقانه داریم که به روش‌های مناسب‌تر جذب نیرو کنند، نه این‌که به روش منچسترسیتی گمان کنند با حجم پول، به جای علی اکبر استاد اسدی و حسین کعبی، می تونن کاکا و رونالدو رو جذب کنند!

پانوشت: در نهایت از برادران ارزشی ستاد برگزاری روز قدس، در زمینه معرفی province of jurist به عنوان معادل جهانی «ولایت فقیه» در پلاکاردهای مخصوص تشکر ویژه داریم که باعث شادی ما در این مراسم شدند!

province of jurist





کمی هم دارک ساید بازی!

28 08 2009

دارک ساید بازی، آن هم علیه نماینده و حافظ منافع دارک ساید در ایران باید خیلی بچسبد! این مطلب محض همین کار است!

قدیم‌ترها، آن زمان که فراجلیس می‌خواند* و من با فرهاد روی مسنجر حرف می‌زدیم، یک شب آمد و با نهایت شکایت از دنیا، به خودش فحش می‌داد چطور گذاشته یک نفر زودتر از او دامنه starwars.ir را ثبت کند و باید برود با طرف وارد مذاکره بشود و این حرف‌ها. وقتی گفتم که الان از پشت کامپیوتر کسی که دامنه را ثبت کرده چت می‌کنم و همزمان با تأییدی که از طرف گرفتم، اطمینان دادم امکان ندارد این دامنه را بگیرد، بعد از ادامه‌ی فحش‌ها و کلی چیزهای دیگر، گفت که پس باید زودتر برود دامنه starwarsfans.ir را ثبت کند که حداقل این یکی به گا نرود. پنج دقیقه بعد از این‌که حرفمان تمام شد و خداحافظی کردیم، فرآیند ثبت این دامنه را انجام دادم، هفت ساعت بعد پولش واریز شده بود و هجده ساعت بعد هم تأیید دامنه آمد و برای مدت یک سال، starwarsfans.ir به اسم فرهادآذرنوا ثبت شد. تنها چیزی که این وسط باز گذاشتم، این بود که برای ارضای حس کنجکاوی‌اش، شناسه‌ی NIC خودم را به عنوان رابط مالی بنویسم که بداند از کجا آمده.

مطمئن هستم با آن ایمیل‌های اعصاب خرد کنی که هنگام تمام شدن دوره‌ی یک ساله دامنه به طور مداوم به ایمیل طرف فرو می‌رود،فرهاد قطعا خبر داشته زمانی این دامنه‌ی عزیز دامنه به نام او بوده است و اگر می‌خواست، کاری می‌کرد. یک سال دامنه تمام شد، یک ماه ذخیره‌ی دامنه برای صاحب دامنه هم گذشت، یک ماه قفل شدن دامنه برای صاحب دامنه هم روی آن، یک هفته هم از قصد گذاشتم دامنه آزاد باشد. به هر حال هیچ اتفاق نیافتاد و من هم حیفم آمد دامنه‌ی علمی‌تخیلی به این تمیزی از دست برود. دوباره رفتم ثبتش کردم و این دفعه البته شناسه خودم را در نام صاحب دامنه وارد کردم.

من ‌کشته مرده‌ی جنگ‌های ستاره‌ای نیستم، هیچ وقت هم نبوده‌ام، فیلم‌هایش را از سر علاقه به علمی‌تخیلی و این که ضایع است طرفدار علمی‌تخیلی ندیده باشد، دیده‌ام و سخت یادم می‌آید چی به چی بوده است، که البته از این بابت اصلا خوشحال نیستم! اما وقتی یک نفر خوره‌ی استاروارز باشد و سمبل گیک بودن به این موضوع، و آن وقت رفتاری مثل بالا ازش سر بزند، شخصا معتقد هستم باید برود کشکش را بسابد… متأسفم؛ ولی حتی شما دارک لرد عزیز!!

تمام کاری که می‌توانی بکنی این است که این بار می‌روی و دامنه startrek.ir را بررسی می‌کنی و مجبور می‌شوی روی Yahoo360 مرحوم مطلبی با عنوان Such a small world را بنویسی.

* تکه‌ای از مجموعه‌ی راهنمای مسافران مجانی کهکشان ِ داگلاس آدامز.





در مذمت این ماه عزیز!

24 08 2009

صبحونه که به زور یک چای هست، شام هم که چون نمی‌خوام بوف زنگ بزنم، که البته شعبه‌ی شهرکش خیلی غذای مزخرفی داره و مشکلی نیست؛ باید زنگ بزنم آپاچی پیتزا بیارن و یک ساعت به انتگرال میزان تحمل اضافه می‌شه. یا این که امیر غذا بذاره که فقط زرشک پلو درست می‌کنه و مرغ مجردی حتی زرشک هم نداره! من هم بخوام خودم غذا درست کنم، تو این شعبه از خونه‌ی مجردی هیچ کوفتی نیست، و تا شعاع خیلی کیلومتری هم فروشگاه! فلذا تصورم هست که شام فقط رفع گشنگی باشه… ناهار رو هم این روزها که مجله هستیم، به دلیل این که هیچ آدم باهوشی پیدا نشده که این اطراف ساندویچ سرد بفروشه، نسکافه و کلوچه می‌خوریم! البته آدم باهوش هم بود، با این پای بانداژ شده از عهده‌ی من خارج بود.

خلاصه این که دارم فکر می‌کنم اگر آب خوردن رو بی خیال بشم، عملا می‌شه روزه گرفت، چرا که فرق خاصی برای ما نمی‌کنه!

 

اصولا این سال‌های بدون روزه گرفتن، درد گشنگان رو بیشتر حس می‌کنم تا وقتی روزه بودم! مواقع جوونی، تریپ برمی‌داشت و سحری و افطار و شام به راه و حالش رو می‌بردی، اما این سال‌ها که تو خونه‌ی ما فقط دو نفر روزه هستند، حتی با این که اگر مامان باشه، چون خودش نمی‌تونه روزه بگیره، ناهار هم داریم و افطار و شام هم که به خاطر روزه‌داران عزیز روی شاخش هست، احساس گرسنگی دارم تمام وقت…

به گمونم در این یکی مورد با سرپیچی از فرامین الهی به خدا کمک کرده باشم در مورد هدف «کسب اطلاع از احوال گرسنگان» در جبهه‌ی این بنده‌اش موفق‌تر ظاهر بشه!

 

ته‌نبشت: جهت جلوگیری از تلف شدن، باید هر چه زودتر به خونه مراجعه کنم که یا توش ناهاری که همون سحری دوستان بوده هست، یا اگر نباشه، حداقل لوازم آشپزی‌اش فراهمه… فوقش یک روز در میون کوکوسبزی و قیمه‌پلو درست می‌کنم و تا اطلاع ثانوی از سایر غذاها به دلیل فراخی بیش از حد و البته پای بانداژ شده چشم‌پوشی یا همون دل‌پوشی (!) می‌کنم!





نکته کنکوری

21 08 2009

یادم هست روزی یکی از این استادهای روانشناسی که بین دور و اطرافیان و دوست و آشنایان می‌شناسم و سرش به تنش می‌ارزد، به من گفت ما بیشتر با کسانی دعوایمان می‌شود که بیشتر شبیه خومان باشند، چون نمی‌توانیم تصویر واقعی خودمان را تحمل کنیم! من که شخصا دیرزمانی است این را قبول دارم.
آن موقع داشتم فکر می‌کردم شاهد همان رفتاری هستم که بابتش در حال اعتراض کردن هست… همین باعث شد ایمان بیاورم که باید بگذارم خودش مسؤول حماقت خودش باشد.
حالا بیشتر هم مطئمن شدم، چون یک قید عکس‌العمل آگاهانه و غیراتوماتیک هم به آن اضافه شده است، آن هم در شرایطی که تغییر فازی که من دیدم، در حد کسری از ثانیه رخ داد.
من تا آخر عمر هم مسؤولیتی در قبال مسؤولیت نپذیرفتن بقیه برعهده نمی‌گیرم!