چیزی خواندم در یکی از نوشتههای کسی که دربارهام زیاد نوشته، البته روی کاغذ و نه در محیط سایبر… چیزی نوشته بودم دربارهی خود واقعی من، این که چه چیزی نمیخواهم باشم و از چه چیزی فرار میکنم… واقعا دلم نمیخواهد مرد باشم، با جوراب مردانه و لباس مردانه…. پسر بچه بودن و بیخیالی بیشتر به من میچسبد تا هر چیز دیگر… و همیشه وقتی چیزی را بخوانی که خود واقعیات باشد، حالت خراب میشود.
چه خوب است که چند نفری خیابان خردمند را خلوت و تاریک پایین بیایید و با صدای بلند Yesterday را بخوانید و تو هم طبق معمول، فالش بخوانی و بابت تکه انداختن به این فالش خواندن، با بقیه با هم بخندید. کاشکی زندگی این قدر راحت بود.

الو... الو... فرانکشتاین؟