علامت سوال

30 09 2009

چیزی خواندم در یکی از نوشته‌های کسی که درباره‌ام زیاد نوشته، البته روی کاغذ و نه در محیط سایبر… چیزی نوشته بودم درباره‌ی خود واقعی من، این که چه چیزی نمی‌خواهم باشم و از چه چیزی فرار می‌کنم… واقعا دلم نمی‌خواهد مرد باشم، با جوراب مردانه و لباس مردانه…. پسر بچه بودن و بی‌خیالی بیشتر به من می‌چسبد تا هر چیز دیگر… و همیشه وقتی چیزی را بخوانی که خود واقعی‌ات باشد، حالت خراب می‌شود.

چه خوب است که چند نفری خیابان خردمند را خلوت و تاریک پایین بیایید و با صدای بلند Yesterday را بخوانید و تو هم طبق معمول، فالش بخوانی و بابت تکه انداختن به این فالش خواندن، با بقیه با هم بخندید. کاشکی زندگی این قدر راحت بود.





اسم من هست همی یان یانسن

5 08 2009

وسط‌های جاده واشینگتن بودم که یک مرتبه از هیچ جا ظاهر شد. انگار از توی خورشید آمده و چشم آن را ندیده باشد. برخلاف تمام داستان‌هایی که وقتی بچه بودم می‌خواندم، شبیه بشقاب نبود، حتی شبیه سوپ‌خوری هم نبود، بیشتر شکل ماسماسک‌هایی بود که بچه‌ها وصل می‌کنند به تلویزیون و پایش میخ می‌شوند و یک بند بازی می‌کنند. به جای این که از شکلش تعجب کنم، در این فکر هستم حالا که قرار بوده یک جای پرتی مثل این طرف‌ها ظاهر شود، چرا درست وسط کمربندی فرود آمده، می‌توانست سمت کوهستان، که پرنده هم پر نمی‌زند، زمین بنشیند و آن موجودات سبز را پیاده کند…