شغل آزاد

2 12 2009

خوبی شغل آزاد به این هست که هر وقت بخوای کرکره مغازه رو می‌دی بالا، هر وقت هم بخوای می‌بندی و می‌خوابی خونه! هر چی هم دلت بخواد می‌فروشی، از طلا و جواهر گرفته، تا آشغال… هر جنسی مشتری خودش رو داره به هر حال! یکی از این مشاغل آزاد «وبلاگ‌نویسی» هست، دوستان دقت داشته باشند!

بعضی مغازه‌ها که صاحب گشاد و بی‌خیالی داشته باشن، مخصوص دورهمی و چای خوردن هست… مغازه هم تو شهر زیاد هست، جنس خوب هم می‌فروشن، یک سر بزنید، ضرر نمی‌کنید! هر کی هم دوست داشت، بشینیم با هم چایی‌مون رو بخوریم…

پانوشت: هر بار متن رو کپی-پیست نکردم، وردپرس رید توش… مورفی، دهنت رو!





بیانیه‌ی شماره‌ی صفر

6 11 2009

من اون پشت‌مشت‌ها رو نمی‌دونم چه خبری هست، علاقه‌ای هم ندارم بدونم. پس از الان نسبت به بچه‌های حاصل از نتیجه‌ی ماجرای راه انداخته شده ابراز عدم مسئولیت می‌کنم و دستان خودم رو از این گناه می‌شورم! با این حال حس کردم هیجان ماجرا اون قدر بالا زده، که یک مقدارش داره مالیده می‌شه در من، و بنده شخصا نه حال صافکاری رو دارم، نه وقت نقاشی و رنگ!
با توجه به این که عقل از یک طرف حکم می‌کنه ندید بگیرم و لی‌لی به لالای این ملت نگذارم، همون عقل هم جهت جلوگیری از الزام صافکاری و رنگ، حکم می‌کنه روشنگری صورت دهم. از این رو، برای حفظ سیخ و کباب، یک مقدمه می‌گذارم که:

بنده واسه تمام کسانی که قبولشون ندارم، تره هم خرد نمی‌کنم، ارائه‌ی بلیط هم نشانگر شخصیت خودشون هست، من از کارت مترو استفاده می‌کنم! تمام تلاش هم این هست کاری به کارشون نداشته باشم. (که ادعای موفقیت صددرصدی‌اش رو حاشا و کلا که ندارم)

و روشنگری را این گونه طرح می کنم:

خدمت تمام دشمنان عرض کنم من اگر جایی نظر بنویسم، در درجه‌ی اول یعنی اهمیت قائل شدم برای قضیه، که احتمال زیاد شامل خیلی از شماها نمی‌شه! و اگر هم جایی اهمیت پیدا کرد و کلامی بگم، اون قدر وجودش رو دارم که اسم خودم رو بذارم بالاش! اگر نوشته‌ی بدون اسم رو رسم خورد به پست شما، سعی نکنید همه‌ی بدبختی‌های خودتون رو سر من بشکونید، با این فرافکنی‌ها مشکل شما حل نمی‌شه… ضمن این که تخم من هم نیست!
و خدمت تمام دوستانی که کرم دارن و حوصله‌شون سر رفته و خوشمزه‌بازی در میارن و با درج نوشته‌های بدون اسم به قصد فرو شدن به پاچه‌‌ی بنده، یا با اسم من به صورت Fake جهت اطمینان از همون موضوع پاچه (!) بهشون خوش می‌گذره، سلام و تهیّت می‌فرستم و ضمن چشم انتظاری برای رشد کردن و قد کشیدن این نوگلان عزیز باغ زندگی، آرزوی سلامتی عقل براشون دارم! مشتاق هستم رفاقت خودشون رو بهتر خرج کنن که شرمنده‌شون نشیم!

و برای تأثیر بیشتر، خدمت تمام مخاطبان این نوشته (اول جبهه‌ی اون‌ور / بعدتر جبهه‌ی این‌ور) به صورت منظوم هم پیام می‌فرستم:

حرفی به سوی تو، از شرط قافیه
گر شد شبیه من، لازم نه کافيه!
اسمم اگر نبود، جانا تو ریده‌ای
آن شرط کافیه، اصله نه حاشیه
چون نام مردمان، از لای پا بخوان
دولی اگر که هست، اصغر نه هانیه
دشمن بُدی مرا، بالا از آن تو
پایین برای یار، فهرست کازیه
ای یار نارفیق، مجنون کرمکی
با نام خود نویس، بر روی داریه
چاک میان پا، از آن خاله‌هاست
تخمی اگر بُوَد، دول‌داره داییه!
برکش ز من برون، ای یار باصفا
کفشم به روح تو، با طعم بامیه

توضیح آخر: ضمائر نوشته تماما «ضمیر جمع» هست و یعنی این که تک تک شما مخاطب این پست هستید، چه دوست، چه دشمن، چه کسی که از این کرم‌ها ریخته، چه کسی که از این تصورات کرده، چه کسی که بعدا بخواد کرم بریزه، چه کسی که بعدا مناسب‌تر از من برای فرافکنی پیدا نکنه… گفتم یک بار برای همیشه قضیه روشن بشه و خیال خودم رو راحت کنم که هر وقت حرفی شد، خود ملت، ملت را به این پیام تاریخی ارجاع دهند! امید است این پیام رو مصادره نکنید، کردین هم خب پیچ رفتار شما دست من نیست و نهایتا به تخمم!

توشیح: شعر خودم هست، دلم می‌خواد این جوری باشه، برداشت‌های شما هم نشانگر شخصیت خود شماست، نه بنده!





کون‌فرانس 3

3 11 2009


triz
به دنبال ماجراهای قبلی کنفرانس خلاقیت + علمی‌تخیلی (این‌جا و این‌جا)، یک‌شنبه ساعت 13 از دبیرخانه‌ی شعبه‌ی تهران زنگ زدن، یک نفر متفاوت از کسی که سراغ فکس رو گرفته بود، می‌پرسه فکس ما به دست شما رسید یا نه؟ می‌پرسم کدوم فکس، جوابش فکس دعوت‌نامه شرکت در کنفرانس هست… تعجب می‌کنم و جواب منفی می‌دم. ادامه‌ی دیالوگ به صورت سوالی، می‌پرسه مگه شماره‌ی فکس شما این نبود و من تازه یادم می‌افته فکس دفتر مجله رو داده بودم! بهش می‌گم این هفته هنوز اون جا نرفتم و پیگیری می‌کنم، اگر نرسیده بود اطلاع می‌دم که دوباره ارسال کنید.
همون موقع زنگ می‌زنم مجله و متوجه می‌شم که فکس صبح رسیده و خواهش می‌کنم اسکن کنند و برای من ایمیل بزنند، چون امروز هم کار دارم و مجله نمی‌رم، و اساسا من به غیر از ایام صفحه‌بندی و بستن مجله، فقط سه‌شنبه‌ها رو به طور ثابت مجله می‌رم. وقتی ایمیل رو چک می‌کنم، می‌بینم نیم‌ساعت قبل هم ایمیل دعوت‌نامه خود دبیرخونه اومده! کلی تعجب می‌کنم که چقدر امسال محکم کاری کردند!

خلاصه، دعوت‌نامه رو می‌خونم و متوجه نکات بسیار بسیار ارزنده‌ای می‌شم:

1- در دعوت‌نامه، به هیچ وجه من الوجوه اسمی از کنفرانس جانبی علمی‌تخیلی برده نشده، در حالی که مطمئن بودم -و با رجوع به ایمیل سال قبل تأیید شد- که سال گذشته اون رو ذکر کردن!

2- محل کنفرانس همون جای سابق هست، با این تفاوت که سال قبل خود هتل المپیک بود، امسال هتل آکادمی فوتبال در جنب هتل المپیک هست! داون‌گرید شدن به هر حال!

3- امسال حرکت زدن و نقشه محل کنفرانس رو درج کردن، گویا این جماعت اصفهانی تازه یادشون افتاده هتل المپیک خارج تهران هست و ممکنه یک مقدار شرکت‌کنندگان رو دچار سوال کنه! همون طور که من سال قبل دچار سوال شدم و جای پولی که بابت رفتن تا هتل المپیک دادم هنوز درد می‌کنه!

4- ساعت پذیرش شرکت‌کنندگان مجددا 7:30 تا 8:30 درج شده… باعث تمدد اعصاب و
نقش بستن لبخند بر لب می‌شه. سال قبل که من با ذوق و شوق هشت رسیدم [شطرنجی کنید لطفا، به هر حال گاهی آدم خبط می‌کنه!] و نصف ملت تا 10 هم نرسیدن… یوخده هم سر ناهار رسیدن!

و حالا نتایجی که در ادامه با هم می‌گیریم:

صفر- گویا خود دوستان به این نتیجه رسیدن اون طلب پول کردن کار مزخرفی بوده و بهتره بی‌خیال بشن و گوز اضافه ندن!

1- پیرو ماجرای قبلی، اساسا بی‌خیال آماده‌سازی پاورپوینت و پرزنتیشن شدم… درست کردن این قضیه
ظرف دو روز راحت هست، ولی کارهای مهمتری دارم… نمی‌رم!

2- رفتن به هتل المپیک، بدون وسیله شخصی حماقت محض هست… نمی‌رم!

3- سال قبل بارون می‌اومد و درصدی از ملت نیومدن به کل… امسال هم حتی هوا صاف باشه -که نیست- سگ رو با چوب بزنی، هشت صبح از تهران بیرون می‌ره البته، ولی اگر مجبور نباشه نمی‌ره! نمی‌رم!

4- برگزاری روز اول کنفرانس سال قبل به طور تمام و کمال مدیون لپ‌تاپ اینجانب بود و دونه دونه انتخاب می‌کردن سخنران بعدی کی باشه، بس که نظام‌مند بود و همه ملت هم اومده بودن! امسال هم صد در صد همون قدر خر تو خر هست… نمی‌رم!

5- در دعوت‌نامه، خودشون بی‌خیال درج بخش جانبی علمی‌تخیلی شدن، من هم که علاقه‌ای به خلاقیت و Triz ندارم، پس کنفرانس ربطی به من نداره. نمی‌رم!

6- اصلا نمی‌رم، همین جوری!

پانوشت: خواستم عنوان رو بذارم «کون‌فرانس، پرده آخر» که با توجه به یک سری جریانات پشت پرده، یقین دارم هنوز سریال تموم نشده! تریپ لاست! اگر فردا نوشتم زنگ زدن که سیزدهم رو ول کنم و برم کنفرانس، زیاد بهشون سخت نگیریم! گناه دارن!





بی‌خیال محتوا، ریتم رو بچسب!

28 10 2009

نامهربونی، نمی‌خواهی بدونی، گذشته برنگشته
رسوای شهرم، نمی‌خواهی بدونی، که آب از سر گذشته
عشقم نمی‌میره، سامون نمی‌گیره، رسوای شهرم
نمی‌خواهی بدونی، که آب از سر گذشته

امشب دل من از غم گرفته، لبریز درده، ماتم گرفته
عشق من رو رد می‌کنی، با من چرا بد می‌کنی
من با تو قهرم، بیا رسوای شهرم، که آب از سر گذشته
نامهربونی، نمی‌خواهی بدونی، گذشته برنگشته

ها… بیا وسط…
باباکرمی تو والا (با لحن قر تو کمر بخونید!)

توشیح: این پست هیچ رقمه نشونی از شکست عشقی، به گا بودن، گرفته بودن حال، تو روح بارون و این‌ها نداره… شافل پخش کننده موسیقی رفته رو این آهنگ و من می‌بینم به رغم محتوای تخمی، عجب قری می‌طلبه این آهنگ…
نتیجه این‌که الان کلی سرحالم و تخمم هم نیست ملت زندگی تو کیونشون هست و چس‌ناله می‌کنن! حتی حوصله ندارم بهش بگم آسیموف درباره‌ی چس‌ناله چی گفته!! [اصلا طرف آسیموف رو می‌شناسد؟!!]

تکمیل: الان که قرمان تمام شد، گفتیم حیف است نوشته روی هوا بماند! شاید کسی خواست حرف آسیموف را بداند!
آسیموف یک عده ملت رو آدم حساب نمی‌کرد و در عوض از اون طرف برای خودش چس ناله هم نمی‌کرد… شاید هم رابطه علت و معلولی‌اش برعکس باشه!! در هر صورت این به من یاد داده که هر عملی، عکس‌العملی دارد به اندازه خود و در جهت معکوس و خلاصه قانون سوم نیوتن!! از این رو «باباکرمی تو والا» و بیا وسط حاجی!!





کون‌فرانس 2

20 10 2009

از یک طرف دبیر کنفرانس زنگ می‌زنه به آدم که «مثلا آقای محمد قصاع» رو به عنوان سخنران دعوت کنیم و از من شماره‌اش رو می‌خواد، از طرف دیگه خودم با وجود ارائه مقاله، برای شرکت در کنفرانس و سخنرانی، باید مبلغ 500000 ریال (معادل پنجاه هزار تومان) به حساب کنفرانس واریز کنم!

کار شما مثل این می‌مونه به آدمی که کارش رو دیدن و بهشون پیشنهاد داده بره براشون سخنرانی کنه، بگن یک پولی بده که می‌خوایم باهاش یک نفر دیگه رو که اصلا نمی‌دونه این همایش برگزار می‌شه دعوت کنیم کنار دست تو سخنرانی کنه! تازه، مقدمات دعوت از فلانی رو هم خودت آماده کن و خدمت ما عرضه کن!

قبول که برخی کنفرانس‌ها که هزینه‌ی شرکت در اون‌ها N تومن هست، معادل N تقسیم بر m تومن رو از کسی که خودش مقاله داره دریافت می‌کنن، و قبول که همون بعضی کنفرانس‌ها، جهت حفظ سطح کاری و بالا بردن استقبال و سطح علمی، سخنران مهمان دعوت می‌کنند و برای این کار کلی با طرف مذاکره می‌کنن و در صورت حضور، کلی هم بهش می‌رسن، ولی شما مثل این که اشتباه گرفتین! اون «مثلا آقای محمد قصاع» مترجم [نسبتا خوب] علمی‌تخیلی هستش، ولی وقتی شما تابلو توی باغ نیستین و حتی نمی‌دونین تو این مملکت کی علمی‌تخیلی‌باز هست و به شکل واضح و مبرهن آشنایی شما با طرف در حد دیدن اسم طرف روی جلد کتاب علمی‌تخیلی خریداری شده هست و حتی بلد نیستین شماره تلفن طرف رو گیر بیارین، یعنی نه شما اون کنفرانس هستین، نه سطح کارتون در اون حد هست، و نه حتی اصلا صلاحیت چندانی برای این کار دارین! منتهی امر، تو این مملکت کدوم کار دست آدمش هست که شما دومی‌اش باشین!

گیرم که اصلا هم بنده نمی‌دونم که در کل، دو تا سخنرانی علمی‌تخیلی داری و دو تا مقاله‌ی پوستری و اصلا تصور می‌کنم از این جهت با انبوه متقاضی روبه‌رو هستین و شما هستین که افتخار می‌دین که به حضور شما شرفیاب بشن! اما قبل از افه‌گوز اضافی، حداقل پیش خودت بشمار چند تا مقاله و پیشنهاد سخنرانی برات فرستادن!

رفقا، یا شما زیادی خودتون رو دست بالا گرفتین، یا فکر کردین من گاگول هستم و برای این که خودم رو مطرح کنم، دست به دامان شما شدم!  آخه احمق جون، تو اول بیا کسی رو که آدم حسابت کرده و برات مقاله فرستاده حفظ کن، بعد برو سخنران مهمان دعوت کن!





کوآک… کواک… ارث‌کوآک

17 10 2009

نوشته‌ی همین وبلاگ را در نظر بگیرید که نشان از بی‌حوصلگی فصلی و تنهایی ناشی از مرحله‌ی گذار دارد و حدود نیمه شب پنج شنبه و سحرگاه جمعه نوشته شد…

حالا فکرش را بکنید  ساعت یازده جمعه شب، نوشین، یکی از رفقای دوره‌ی عکاسی‌مان که آخرین بار، در نمایشگاه خودمان در خانه‌ی هنرمندان، مهر 85 دیده بودمش، زنگ زده بود و بعد از ده دقیقه کنکاش و سرکار گذاشتن، اسمش را گفت و باز هم من تا آخر صحبت هم دقیق یادم نیامد چه کسی است، و آخرش بعد از چهار ساعت کتاب خواندن و فکر کردن، یک روزنه‌هایی باز شد و البته به یقین صد در صد نرسیده!

امروز و یک ساعت قبل در همین فیس بوک این گونه نگاشتیم:

در فکر نیستم، حوصله نیم بند و کلافه‌ام… کسی هم که ارزشش را داشته باشد نیست با هم دعوا کنیم دق دلی سرش خالی شود!

سه سوت بعدش زلزله شد و نزدیک بود تخمی‌تخمی جوانمرگ بشویم و برویم رد کارمان…

حالا فکر کن بعد از یک درد و دل تنهایی، از رفقایی که انگار می‌دانی رفیق نیستند نالیده‌ای، یک مرتبه از وسط زمین و زمان، بدون این که بدانی شماره‌ات را از کجا آورده‌، آشنایی بعد از سه سال تماس گرفته و از بی‌حوصلگی‌هایتان برای هم می‌گویید و تو با حیرت در فکر «دلبری با دامن و جوراب می‌خواهد دلت» دیشب هستی! بعدش هم هنوز یک ساعت از این نگذشته که دلت خواسته یک نفر را خفت کنی و داد همه‌ی بی‌حوصلگی‌هایت را سرش بکشی، و البته همان موقع خدمت کائنات توضیح داده‌ای که قصدت این است سر کسی داد بزنی که جنبه‌اش را داشته باشد، مثلا کایوتی، و حتی دارک ایولی مثل فرهاد را برای این موقع به درد بخور نمی‌دانی، چون جنبه و وجود حس دو طرفه‌ی رفاقت نزدیک مهم است… و تهش هم چون گمان می‌کرده‌ای خداوندگار کائنات زیاد در باغ نیست، بهش توضیح می‌دهی خیلی وقت است کسانی را مثل حسین یا [...] که برای خودشان دل می‌سوزانند و حرف و عملشان دو تاست و حال  آدم را به هم می‌زنند، حساب نمی‌کنی که بخواهی بامبول سرشان در بیاوری و ترجیح می‌دهی بروند با همان امثال تقدیر و شانس و روزگار غدّار و کارمای خودشان دلخوش باشند و این خدای عذاب نازل کن هم بهتر است برای عذاب دادن امثال آنها، از تو مایه نگذارد که حوصله چس ناله کردن‌های ملت و کینه شتری‌های بچگانه را نداری! یک ساعت نشده که یک مرتبه عذاب خدایان تاریکی نازل می‌شود و نشان می‌دهد اگر به کایوتی جیگر دست درازی کنی، تخمت را می‌کشد…

خب، نتیجه؟ لابد الان من باید تریپ دوست داشتن زندگی بردارم و قدر لحظات را بدانم و سعی کنم از دو روز دنیا لذت ببرم که زندگی کوتاه است و از یک ثانیه بعدش خبری نیست و باید قدر دوستان و اطرافیان را دانست و به دیدارشان شتافت و گل‌ها را بو کرد و پای برهنه روی علف‌ها و سبزه‌های طبیعت خرغلت  و با لباس توی آب شیرجه زد  و دست به باد بسپاری و این حرف‌ها و این تکان یک تلنگر بوده!

بنده خودم ته عشق به لحظات زندگی هستم و خرغلت زدن تو چمن و آب بازی کردن تو رودخانه‌های درکه را دوست دارم، هر چند مثلا الان سه ماه هست طبیعت به خودم ندیدم، چون گاهی گشادی‌ام می‌آید و از این رو به خود اجازه می‌دهم حالم بد شود!

فلذا جواب بنده این است که بشاش توش بابا و خدمتش عرض می‌کنم که گاهی چون یک مقدار از دست دنیا خسته شده‌ای، اصلا تلاش ندارد به بهانه‌ی رشد و تعالی دهان بعضی‌ها را بگاید! که البته من با این امر مشکلی ندارم ودر نتیجه دنیا امثال کسانی را مد نظر قرار بدهد که دلشان به حال خودشان می‌سوزد ، صرفه‌ی بیشتری برایش دارد…

توشیح: آن [...] به این دلیل است که طرف حتی آن قدر الاغ است که وقتی اسمش را بیاوری و آینه‌اش شوی، یابو برش می‌دارد و قصد می‌برد خشتکتت را پرچم  کند… فلذا، خیلی راحت، حذفش می‌کنیم!





خایه‌فنگ

17 10 2009

این زلزله‌ای که یک ساعت پیش تو تهران اومد، نشون داد تجربه چیز خوبی هست… یادم هست چند سال قبل (چند سال قبل بود راستی؟) که اون زلزله تو تهران رخ داد و نزدیک ده ثانیه‌ای هم لرزش داشت، توی تخت، چسبیده به چهارچوب در دراز کشیده بودم و کتاب می‌خوندم…. وقتی تکون تکون خوردیم، اولش فکر کردم باز طبق معمول یک نفر داره طبقه‌ی پایین بدو بدو می‌کنه و لرزش به دلیل طراحی فوق‌العاده خفن خونه، داره به بالا منتقل می‌شه… اما وقتی دیدم که نه خیر، این لرزش «مطفاوط» هست و داره ادامه‌دار می‌شه، دوزاری افتاد و تا بیام به خودم بجنبم و از دانسته‌های زمان زمین لرزه استفاده کنم و برم زیر چهارچوب در، بند اومد…. وقتی قطع شد، از شدت بهت هنوز روی پا نیاستاده بودم…. بعدش که تموم شد و رفتیم تو کوچه، با توجه به این که روز تعطیل بود و ملت خونه، همه ریخته بودن تو کوچه و نمای کاملی از خایه‌فنگی رو به نمایش گذاشته بودن… نگاه دو سه نفر رو تو اون شرایط یادم نمی‌ره، یکی‌شون ابوی خودم…

حالا امروز که معلوم نیست کدوم یابویی مرده و ویبره‌ی دلیور روحش به اون دنیا، [به گفته‌ی مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران] باعث زلزله‌ی چهار ریشتری به مرکزیت شهرری شده، وقتی یک مرتبه یک تکونی اومد، با اون صدای پرهیبتش، در حد زیر ثانیه گیج شدم و بر اساس تجربه‌ی قبلی، یک مرتبه دو زاری افتاد، و لرزه‌ی اول تموم نشده بود،  از پشت کامپیوتر پریده بودم و دیدم زیر چهارچوب در وایسادم… تو همین چند ثانیه که کل قضیه طول کشید، تنها به ذهنم رسید این خونه‌ی فعلی که توش زندگی می‌کنیم، نسبت به خونه‌ی خودمون که الان روبه‌روی همین خونه مشغول ساخته شدن هست، با ضریب تف بیشتری سر هم شده و این چهارچوبی که الان من بهش پناه آوردم، خودش خطر بالقوه حساب می‌شه! منتهی امر، کمبود امکانات هست دیگه! تو همین فکر بودم که تکون قطع شد… داداشم اومده بود بالا و قبل از این که دهن باز کنه، گفتم کار کارگرها نیست، زلزله بود!

نکته‌اش این جاست که تو کوچه‌ی ما دو تا ساختمون در حال ساخت هست که طبق همین اشاره‌ی بالا،  یکی‌شون خونه ی قبلی خودمون هست و درست رو‌به‌روی این خونه‌ی مستاجری واقع شده… البته یک جورایی محض دلخوشکنک، سرمون رو از پنجره آوردیم بیرون که شاید جدی جدی چیزی افتاده باشه، که دیدیم کارگرهای بنده خدا خودشون موندن! حالا تو این هیر و بیر، همسایه کناری خونه‌ی در حال ساخت، کله‌اش رو آورده بیرون و می‌گه باز چی رو انداختین، و من از همون روبه‌رو بهش جواب می‌دم: «کار این بنده‌های خدا نبود، کار خود خداشون بود! شما تشریف ببرید نماز وحشت زلزله رو بخونید!» و یارو به من که نیشم تا بناگوش باز شده، هاج و واج نگاه می کنه…

پانوشت: سپاه پاسدران اعلام کرد اعترافات سران اختشاشگر (!) زلزله‌ی تهران امشب از تله‌ویزیون میلی پخش خواهد شد!








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.